مریم ساوجی حقوقدان، نویسنده و شاعر. اولین بانویی است که مبحث حقوق زن را دا سال ۱۳۳۵ در رادیو ایران عنوان کرد. وی تالیفات زیادی از جمله: "انتقاد بر قانون حمایت خانواده"، "اختلاف حقوق زن و مرد در اسلام و قوانین ایران"، "فرشته"، "دختر راه"، "دیوان مریم" و ... دارد. وی موسس مدرسهای نیز به نام ساوجی بود و سردبیری روزنامهی آفتاب را برعهده داشت.
گفتم بر اين سرا كه زدي دست بر درش
چندان اميد نيست كه مرد است داورش
ميزان عدل در كف مرد است و حكم او
زن نيم مرد باشد و آن هم به پيكرش

برای راحله که یکسالی است جان ندارد و برای فاطمه... (از وبلاگ محبوبه حسینزاده)
زنستان و بزرگداشت پروين پايدار
حکم تاريکخانه اي باقي/اکبر گنجي
تنهايي ملت ايران چند روزه شده است؟ (مهرانگيز کار)
زيباترين اجرای مرغ سحر با صدای هنگامه اخوان!

مبهوت و گیج، نفهميدم چرا فکر کردی در مورد وقايع اخير غزه، میتوانم نظر ديگری داشته باشم؟ نفهميدم که تو هم مثل خيلیهای ديگر فکر میکني، هرکسی در آمريکا زندگی کند معنیاش اين است که اسير و وامدار شيطان بزرگ شده. اولش واقعا نفهميدم که چرا به همسرت گفتی: "نازخاتون مثل ما فکر نمی کنه؟" از تو انتظار نداشتم. از تويی که بايد بيشتر از کسان ديگر مرا بشناسی. تویی که میدانی من حتا طاقت ديدن صحنههای خشونتآميز در فيلم ها را هم ندارم و چشمانم را بر روی صحنههای خشن میبندم و نفسم بند میآيد. چرا فکر کردي، نسبت به کشته شدن بچههای مظلوم و زنان بیپناه غزه بايد بیتفاوت باشم؟ چرا فکر کردی بايد حملهی اسراييل و بازی موشک بارانی که دو طرف راه انداخته اند را تاييد کنم؟ بازی کثيفی که تنها قربانيانش مردم بیدفاع دوطرف هستند. بازی کثیفی که تنها نامش "جنایت" است برادر. جنایت در حق انسانیت.
ادامه " فاصلهها"

روزهای پايانی کلاس و درس هميشه لذتبخش است. چشمانداز ده روز استراحت، ورزش، فيلم ، کتابخواندن و البته صبح زود بيدار نشدن فوق العاده است. اين روزها خوشحالی ام دو چندان شده به يک دليل مهم: خواندن پاراگرافی که شاگردان فرانسه ی دو برای امتحان پايان ترم نوشته بودند. احساس میکنم تمام تلاش های اين يک سال و اندی بيهوده نبوده وقتی ناتالی با زيبايی و بدون غلط خانوادهش را توصيف میکند. اصطلاحاتی که خودم تصميم گرفتم وارد برنامه ی درسی کنم را با ظرافت توصيف ناپزير و به جا در نوشته اش به کار برده است. پاراگراف کورين ضربان قلبم را تشديد میکند. خوزه شاگرد شيطان و بازيگوشم که می گويد عاشق کلاس فرانسه است، با نوشته اش به حيرتم می اندازد. نوشتهی ماکس که ماکسيميليانو صدايش می زنم گاهی، باورنکردنی زيبا و طولانی ست. فرناندو بعد از دو ماه غيبت، عالی مینويسد و عالی فرانسه را میفهمد. جنيفر خستهگی را از روحم دور میکند با توصيفش. لوييس، اريک و روبرتو خنده به لبانم می آورند و شادی به قلبم. من اين روزها احساس می کنم پاداش تلاشم را گرفتهام. ستارگان کلاسم روز به روز بر تعدادشان افزوده می شود. بايد به تک تکشان بگويم چقدر برايم مهم هستند. ديروز به ماکس گفتم. گفتم که به او افتخار می کنم و نوشته اش فوق العاده بود. تعطيلات که بگذرد، اسم ستاره های کلاسم را بر در و دیوار خواهم نوشت...
پی نوشت. شاگردانم عاشق پرسپولیس مرجان ساتراپی شده اند. بعد از تعطیلات دنباله اش را می بینیم. نمی فهمند(درک نمی کنند) و نباید هم بفهمند که چرا آن پاسدار انقلاب به مادر مرجان پرخاش میکند که روسری اش را درست کند. عصبانی می شوند، میخندند، به هیجان می آیند، و گاهی فحش می دهند یواشکی. و من در کلاس تاریک گاهی همراهشان میخندم و گاهی چشمانم تر میشود، بغض می کنم از یادآوری روزهای جنگ، خاموشی، بمباران، و موشکباران. قرار است عکس با روسری خودم را نشانشان دهم...

به فروغ که ۸ ساله بود وقتی شاگردم شد.
به فروغ که ۱۶ ساله است.
به فروغ که برایم نامه نوشته است.
به فروغ که از پابلو نرودا برایم شعری نوشته است به انگلیسی.
به فروغ که فروغ میخواند و شاملو و اخوان.
به فروغ که نامه اش مرا خنداند و گریاند.
به فروغ که نامهاش سرشار از غرورم کرد به کاری که میکنم.
به فروغ که همیشه شاگرد کوچولوی خودم خواهد ماند حتا اگر عکسش دختر نوجوان زیبایی را پیش چشمانم میگذارد.
به فروغ که بینهایت به او افتخار میکنم.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،دوری كنی . .. .
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت،
يا عشقت شاد نيستی،
آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگيات ورای مصلحتانديشی بروی . .. .
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!
پابلو نرودا/ ترجمه ی احمد شاملو

امروز چهارشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۸ / ۶ آذر ماه ۱۳۸۷ فاطمه خانم حقیقتپژوه در تهران اعدام شد.
اين چند روزه دعا کردم تا اتفاقی بيافتد، دلی به رحم آيد و يا حتا معجزه ای شود. امروز روزم با خبر اعدام فاطمه حقيقيتپژوه شروع شد. در آرشيو وبلاگ قبلیام پستی را که برای او نوشته بودم پیدا کردم. چهارسال پیش. فاطمه امروز ۳۷ ساله بود. اعدام شد و دخترانش به چشمان غمگین مادر جوانشان که اسیر قابی بر روی طاقچه شده، نگاه خواهند کرد. فرشتهی عدالت بر روی دیوار دادگستری تهران امروز خوشحالتر از همیشه است. خوشحال است که چشمانش بسته است...
ادامه " بالاخره فاطمه هم اعدام شد..."
امروز که وارد کلاسم شد، ديگر آن دخترک باردار پانزده ساله نبود. ۱۶ ساله بود. مادر. زن.
به طرفم که آمد، تنبلی کردم یا شوکه شده بودم، نمی دانم. فقط از جايم بلند نشدم. اما به رويش لبخند زدم. دولا شد و بغلم کرد. بغلش کردم و مهمانش کردم به همان بوسه های مدل فرانسوی که فقط صدا دارد. تلفن همراهش را درآورد و عکس و فیلم دخترک پنج ماههاش را نشانم داد. هيجان زده شد از تعريفهای من. گفت که مادربزرگ دخترکش يعنی مادر پدر ۱۷ ساله، از آنابلا نگهداری میکند.
اين پا و آن پا شد و بیمقدمه گفت که که میخواهد به کالج برود و مادربزرگ دخترک نعمت است. نگاهش کردم. به چشمانش که ديگر از آن دخترک پانزده سالهی پارسال نبود. نگران، حیران و مضطرب.
و من تنها توانستم باز نصيحتش کنم: "خواهش میکنم مواظب باش آندريا!" جوابش فقط لبخند بود و تکان سر. رفت اما قول داد باز هم به ديدنم بيايد. گفتم در کلاسم هميشه بر رويش باز است.
به پشت سرش نگاه میکردم. دختربچهی ۱۶ ساله ای را دیدم که از درکلاسم آرام و بیصدا بيرون میرفت...

ديشب ما هم فرياد زديم. بالا و پايين پريديم. خنديديم. گاهی هم گريه کرديم. دوستان و حتا کسانی را که نمیشناختيم بغل کرديم. رقصيديم. به کسانی که می شناختيم و نمیشناختيم تبريک گفتيم. در خيابان شهر قشنگمان تا خانه قدم زديم. به ديگر عابران لبخند زديم و به تبريک گفتنهايشان جواب گفتيم. به چشمانشان نگاه کرديم و لبخندشان را بیپاسخ نگذاشتيم.
حس زيبايی بود ديشب و ابتکار قشنگی بود از طرف کمپين اوباما در شهر ما و دعوت از همه به صرف جيغ، فرياد، رقص،بغل، تقسيم شادي و لبخند و اميد.
خوشحالم چون امروز به شاگردانم يادآوری کردم که اگر بخواهيم، هرچيزی شدنی ست به خصوص به تونی و ساموئل که باور داشتند همهی "سفيدها" نژادپرست هستند و امکان ندارد به يک رنگين پوست رای دهند.
ديشب عجيب خاطرات دوم خرداد ۱۳۷۶ برايم زنده شد...
پینوشت. متاسفم که Prop No. 8 در کاليفرنيا رای منفی نياورد (رای منفی یعنی باور داشتن به برابری حقوق انسان ها). امروز از بچههای کلاس فرانسهی دو نظرخواهی کردم که به "نه" رای می دهند يا "بله"؟ ۱۶ نفر به "نه" رای داند و گفتند ما حق دخالت در زندگی و تصميم گيری افراد نداریم. و ۵ نفر با شوخی و مسخره کردن هموسکسوالها به "بله"رای دادند. من هم گفتم خوشحالم معلم کلاسی هستم که ۱۶ نفرش به Equality for all باور دارند...
پی نوشت ۲. در بخش فرانسوی سایتم قسمتی از " رویایی دارم" مارتین لوتر کینگ رو که دوستی از فرانسه برام فرستاده، گذاشتم. اگر دوست داشتید یه نگاهی بندازید. زیباست.

مگر ميشود قلبی تپنده از جنس گوشت و خون در سينه داشته باشیم و از خواندن این نامهی سرگشاده منقلب نشويم؟ اين نامه خطاب به "مردم آگاه ايرن، بويژه فعالان حقوق بشر" نوشته شده. خودتان بخوانيد.
کانون زنان ایرانی: خانواده دکتر زهرا بنی یعقوب پس از گذشت یکسال از مرگ مشکوک فرزندشان در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان با نوشتن نامهای خطاب به مردم ایران بویژه فعالان حقوق بشر، روند پیگیریهای خود را شرح دادهاند و دست یاری به سوی آنها دراز کردهاند.خانواده دکتر زهرا در نامه خود نوشتهاند: «متاسفانه تاکنون پرونده مرگ فرزندمان به نقطه روشنی نرسیده است و متهمان همچنان آزاد هستند و مجازاتی برای آنها در نظر گرفته نشده است و هیچ کس پاسخ مشخصی به ما نمیدهد.»
متن کامل این نامه که از سوی خانواده زهرا بنی یعقوب در اختیار کانون زنان ایرانی گذاشته شده است، به این شرح است:
